عشق
بازم احساس تنهایی میکنم.تنهای تنها در سرزمینی نا اشنا میان حقایقی که از
ان گریزانم در این هنگام دنبال کسی میگردم تا حرف دلم رو برایش باز گو
کنم اما وقتی از همه کس وهمه چیز ناامید می شوم به خلوت ترین مکان پناه
می برم وبه دور از چشم دیگران اشک می ریزم اشک هایی که بیان کننده
درد های درونی ام هستند ودر میان اشک هایم تو را صدا می زنم ومیخاهم
که کنارم باشی ولی تو نیستی عزیزم وفقط یاد توست که به من ارامش میده
بیا پیشم امروز بیش از اندازه به تو محتاجم ....باورم کن...
این رو نوشتم از ته دل برای کسی که من رو اصلا باور نکرد من دوستش داشتم ولی اون من رو خورد کرد همش میگفت دوستت دارم تااخرین لحظه کنارتم بدون تو نمیتونم زندگی کنم ... ولی بعد از سه چهار روز که ازش خبری نبود فهمیدم که براش خاستگار امده اون هم جواب مثبت داده جشن نامزدی هم گرفتن خیلی ناراحت شدم دلم میخواست هم خودم بکشم تا دیگه این وضعیت رو نبینم خیلی برام سنگین بود باورم نمیشد که به من خیانت کرده روزهای اول میخواستم زندگیش رو بهم بزنم ولی هرچی سعی کردم این کار رو بکنم نتونستم چون دوستش داشتم و دارم براش ارزوی خوشبختی میکنم حداقل اون خوشبخت بشه من که دیگه امیدی برای زندگی کردن ندارم ...
خانوم زینب پوررضای برات ارزوی خوشبختی میکنم ولی این رو بدون که من دوستت داشتم
نوشته شده توسط عرشیا در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت 21:1 موضوع | لینک ثابت
تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
تو دریایی ترینی آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پاک بارانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر
و من هم یک کبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من
ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم
شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد
و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم
تو می آیی و من گل می دهم در سایه چشمت
و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد
و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده
و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد
که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم
|
هوا ترست به رنگ هوای چشمانت |
نوشته شده توسط عرشیا در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 ساعت 1:48 موضوع | لینک ثابت
كنار مشتي خاك،در دوردست خودم،تنها،نشسته ام
نوسان ها خاك شد،
وخاك از ميان انگشتانم لغزيد وفرو ريخت.
شبيه هيچ شده اي!
چهره ات را به سردي خاك بسپار!
اوج خودم را گم كرده ام
مي ترسم؟از لحظه به بعد،و از اين پنجره اي كه
به روي احساسم گشوده شد....
از پنجره
غروب را به ديواره كودكي ام تماشا مي كنم.
بيهوده بود ،بيهوده بود
اين ديوار ،روي درهاي باغ سبز فرو ريخت.
زنجير طلايي بازي ها،ودريچه روشن قصه ها،
زير اين آوار رفت..
آن طرف سياهي من پيداست؛
روي بام گنبدي كاهگلي ايستاده ام ،شبيه غمي
ونگاهم را در بخار غروب ريخته ام.
روي اين پله هاي غمي،تنها،نشسته ام...
و نردبام چه ارتفاع حقيري دارد
آنها ساده لوحي يك قلب را با خود به قصه ها برد ند
واكنون ديگر
ديگر چگونه يك نفر به رقص برخواهد خاست؟
وگيسوان كودكي اش را
در ابهاي جاري خواهد ريخت؟
و سيب را كه سرانجام چيده است وبوييده است
در زير پا لگد خواهد كرد
اي يار،اي يگانه ترين يار
چه ابرهاي سياهي در انتظار روز مهماني خورشيدند
انگار در مسير تجسم پرواز بود كه يكروز آن پرنده ها
نمايان شدند
انگار از خطوط سبز تخيل بودند
آن برگ هاي تازه كه در شهوت نسيم نفس مي زدند
انگار
آن شعله ها ي بنفش كه در ذهن پاك پنجره ها مي سوخت،
چيزي به جز تصور معصومي از چراغ نبود
در تاريكي بي آغاز وپايان
فكري در تپش در تنها مانده بود
پس من كجا بودم
حس كردم جايي به بيداري مي رسم
همه وجودم را در روشني اين بيداري تماشا كردم
آيا من سايه ي گمشده ي خطايي نبودم
در اتاق بي روزن
انعكاسي نوسان داشت
پس من كجا بودم
در تاريكي بي آغاز وپايان
بهتي در پس در تنها مانده بود.....
در پس درهاي شيشه اي روياها
در مرداب بي ته آينه ها،
هرجا كه من گوشه اي از خودم را مرده بودم
يك نيلوفر روييده بود
گويي او لحظه لحظه در تهي من مي ريخت
ومن در صداي شكفتن او
لحظه لحظه خودم را مي مردم....
و من آنان را،به صداي قدم پيك،بشارت دادم
وبه نزديكي روز وبه افزايش رنگ
به طنين گل سرخ
پشت پرچين سخن هاي درشت....
به تماشاي سوگند
وبه آغاز كلام
وبه پرواز كبوتر از ذهن
واژه اي در قفس است...
من از نهايت شب حرف مي زنم
من از نهايت تاريكي واز نهايت شب حرف مي زنم
به خانه من اگر آمدي اي مهربان
براي من يك چراغ بياور
و يك دريچه
كه از آن به ازدحام كوچه خوشبخت بنگرم.
نوشته شده توسط عرشیا در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 ساعت 1:47 موضوع | لینک ثابت
از کوچه ی دلم که میگذری..از پشت پنجره های بارانی
در میان گلهای حسرت تورا نظاره میکنم
اهسته ونرم بیا ..اندکی بیشتر ترا در باغ خیالم تماشا کنم.
نوشته شده توسط پرواز در شنبه هفدهم فروردین 1387 ساعت 20:24 موضوع | لینک ثابت
a href='http://www.parsimages.com/uploads/1207228039/14014.html' alt='03012008(016)' target='_blank'>
نوشته شده توسط عرشیا در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ساعت 17:43 موضوع | لینک ثابت
|
من همونم که همیشه غم و غصش بی شماره اونی که تنها ترینه . حتی سایه هم نداره این منم که خوبی هامو کسی هرگز نشناخته اون که در راه رفاقت همه ی هستیش رو باخته !! هر رفیق راهی با من دو سه روزی هم سفر بود انتهای هر رفاقت واسه من چه زود گذر بود هر کی با زمزمه ی عشق دو سه روزی عاشقم شد عشق اون باعث زجر همه ی دقایقم شد اون که عاشق بود و عمری از جدا شدن می ترسید همه ی هراس و ترسش به دروغش نمی ارزید چه اثر از این صداقت ؟؟؟ چه ثمر از این نجابت ؟؟؟ وقتی قدر سر سوزن به وفا نکردیم عادت !! |
نوشته شده توسط عرشیا در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 ساعت 15:7 موضوع | لینک ثابت
چه زیبا ست نوشتن و قتی میدانی اومیخواند
چه زیبا ست سرودن وقتی میدانی او می شنود
چه زیبا ست جنون و قتی میدانی او می بیند
نوشته شده توسط عرشیا در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 ساعت 15:2 موضوع | لینک ثابت
هیچکس ویرانی ام را حس نکرد وسعت تنهایی ام را احساس نکرد
در میان خنده های تلخ من گریه پنهایی ام را حس نکرد
در هجوم لحظه های بی کسی درد بی کس ماندنم را حس نکرد
انکه با اغاز من مانوس بود لحظه پایانیم را حس نکرد

به چشمـای تو سوگند که عشقت واسه من رنگ جنونه
بــه چشمـــای تــــو سوگند که عشقــت مثه آتیشه تو قلبـــم , مثل خـونه
اگه یــــار تو باشم
با این دستای خستم واسه تو لونه میسازم , تو همین قلب شکسته
به چشمای تو سوگند به چشمای ناز تو سوگند
من اون قد پرعشقم , من اون قد پر دردم , که عاشقای دنیا نمیرسن به گردم
نوشته شده توسط عرشیا در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 ساعت 14:59 موضوع | لینک ثابت
..بعضي وقتها كه از كلاس بر مي گرديم....روزايي كه هوا خوبه ..الهه اصرار ميكنه كه پياده بياييم…
امااين روزا كه هوا بشدت سرد شده..از الهه اصرار واز من خواهش كه پياده نريم
ولیبازم مثل هميشه من كوتاه ميام...و با هاش پياده ميام خونه..اما سرما .
بدجوري كلافه مون ميكنه..سرما تا مغز استخوان ادم نفوذ ميكنه
سعي مي كنيم يه خرده قدمهامونوتند تر بكنيم تا زود تر به خونه برسيم
..تا ميرسم دم در خونمون انگاري سرما شدت پيدا میکنه سر خيابون از هم جدا ميشيم
تازه سرما رو بيشتر احساس ميكنم.دستم بالا ميارم وزنگوفشار ميده..تا وقتي كه
مامان درو باز كنه..همچين تند از پله ها بالا ميام كه انگار يه لشكر در تعقيبمند
..وقتي وارد خونه ميشم..گرماي مطبوعي به صورتم ميخوره..(اين حرفي كه مامان ميگه)
ومثل يخي كه گرما بهش بخوره دستام شل ميشه..و كوله پشتي رومامانم بزور در مياره وميذاره روميز
سريع ميرم جلوي شوفاژوميشينم رو زمين..وپاهامومي چسبونم به شوفاژ..خيلي گرماي مطبوعيه.وتازه يخ بدنم كمكم ذوب ميشه.
همينجا يه هويي به گاز فكميكنم..اين سرمايه ملي و نعمت خدا دادي..
و اينكه در بعضي شهر ها هموطنان عزيزم يا فشار گازشون كم شده در حد
بخورو نمير.. يا قطع شده..اونوقته كه بلورهاي اشكم پهناي صورتموخيس
ميكنه و سريع پاهاموجمع ميكنم و بلند ميشموميرم رو صندلي كنار پنجره ميشينموحياطونگاه ميكنم..هنوز برف رو خاكباغچه خودنمايي ميكنه
و گاه همراه اهنگ زيباي باد مي رقصد و خبر از سرد بودن بي اندازه ي هوا ميدهد
و در دلم طوفاني بپا ميشود و تمام دانه هاي برف
درون دلم می ریزد و يخ ميزندد
نوشته شده توسط پرواز در یکشنبه هفتم بهمن 1386 ساعت 13:24 موضوع | لینک ثابت
مي نويسم براي روز گاري كه زيسته ام
وبراي روز گاراني كه نخواهم بودووتو
توتنهاتونفس خواهي كشيد
ومن براي نفسهاي تومي نويسم
وبراي ان زماني كه توزيباييها را در كخواهي كرد و دلتنگ خواهي شد
و من براي دلتنگيهاي تو مي نويسم
..ان زمان كه باد چنگ درموهايت مي اندازد و
سر انگشتان احساس موسيقي زيباي دوست را در
قلبت مي نوازد
من براي ان زمان مي نويسم
زماني كه ابرهاي دلتنگي اسمان دلت خواهد باريد
تا سبزه ها از خاكبر دمند
و گلهابرويند همچومخمل سبز و قرمزي
زیر پای رهگذر..
همان رهگذري كه شوري
اشكهايت را بر گونه هايت مي چشاند
من براي ان زماني مي نويسم كه صداي گامهايي
قلبت را به لرزه در خواهد اورد
واين صدا برايت مانوستر از تپشهاي قلبت خواهد بود
من اين زمان را پيشتر ها شناخته ام و زندگي كرده ام..
من براي پيشتر ها مي نويسم
نوشته شده توسط پرواز در یکشنبه شانزدهم دی 1386 ساعت 14:35 موضوع | لینک ثابت
اگر یکی رو دیدی که وقتی داری می خندی بر می گرده
و نگات می کنه بدون واسش قشنگی !
اگر یکی رو دیدی که وقتی داری گریه می کنی
میاد با هات اشک می ریزه بدون دوستت داره .
اگر یکی رو دیدی که وقتی داری با یکی دیگه حرف می زنی
ترکت می کنه بدون عاشقته .
نوشته شده توسط عرشیا در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 ساعت 18:52 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها